سلام , امروز جمعه است و فرصتی تا با اهل خانواده دورهم باشیم و به یاد گذشته ها , از باهم بودن و درکنار بودن لذت ببریم . وقتی خانم سفره صبحانه را آماده می کرد ، با شور و هیجانی وصف ناشدنی شوق و ذوق را توی چشمهایش حس کردم . هنوزگرمی و تازه گی نان سنگگ یه جورایی مرا به دوران کودکی ام می برد و به سفره و استکان و نعلبکی خیره شده بودم که صدای زنگ درب و سروصدای وروجک ها بلند شد . یکی از نوه های نازنینم که کمی خواب آلود بود پرید توی بغلم و تا به خودم جنبیدم دیدم دور و برم به قدری شلوغ شده که صداها و سلام و علیک ها فضای منزل را پر کرد . همه بچه ها ، دامادها و نوه ها که بودند یکطرف , همان ذوقی که از توی چشمان خانم موج می زد هم یکطرف . واین صبحانه و امروز که با هم بودیم و درکنار هم نه تنها یک خاطره بلکه درسی بود برای درک مفهوم باهم بودن ، من نیز با شما هستم . بدرود تا سلامی دیگر .